السيد مرتضى العسكري ( مترجم : اديبى لاريجانى )
81
صلاة أبي بكر ( آخرين نماز پيامبر ) ( فارسى )
تو را فرمانده اين لشكر ، قرار دادم » . . . . امّا روز چهارشنبه ، پيامبر خدا ( ص ) بيمار شد ، تب كرد و سردرد ، بر ايشان ، غلبه كرد . فرداى آن روز ، حضرت ، پرچم جنگ را به دست اسامه سپرد و به او فرمود : « به نام خدا و در راه خدا ، با كسانى كه به خدا كفر ورزيدهاند ، بجنگ » . اسامه ، با پرچم جنگ ، از شهر خارج شد و آن پرچم را به بُريدة بن حَصيب اسلَمىسپرد و لشكر را در جُرف ، « 1 » تشكيل داد ، و هيچ كس از مهاجران نخستين و انصار ، باقى نمانده بودند ، مگر براى اين جنگ ، فرا خوانده شده بودند و در ميانشان ، كسانى چون : ابو بكر و عمر بن خطّاب و ابو عبيدة بن جرّاح و سعد بن ابى وقّاص و سعيد بن زيد و قتادة بن نعمان و سلمة بن اسلم ، حضور داشتند . البته افرادى در لشكر بودند كه به فرماندهى اسامه ، خُرده گرفته ، مىگفتند : پيامبر ( ص ) ، اين نوجوان را بر مهاجران ، امير قرار داده است . پيامبر خدا ( ص ) از شنيدن اين سخن ، به شّدت خشمگين شد ، از خانه ، بيرون آمد و در حالى كه پارچهاى بر سر و پارچهاى ديگر بر بدن خود پيچيده بود ، بر بالاى منبر رفت و فرمود : « سخنانى كه بعضى از شما در بارهء انتخاب اسامه به فرماندهى لشكر گفتهايد ، به گوش من رسيده است . اگر به انتخاب من در بارهء فرماندهى اسامه ، خرده مىگيريد ، قبلًا هم در مورد انتخاب پدرش ، خرده مىگرفتيد . . . » . « 2 »
--> ( 1 ) . جُرْف ، مكانى واقع در غرب مدينه بوده است . ( 2 ) . زيد ، پدر اسامه و اسامه ، هر دو در جوانى بر لشكرى امير شده بودند كه مشايخ قريش در آن لشكر ، سرباز بودند و اين ، بر پيرمردان قريشى بسيار گران مىآمد و از اين رو ، به آن اعتراض مىكردند .